<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>دلداده مولا حسین(ع)</title>
		<link>https://janamhosein.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://janamhosein.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>روایت دل</title>
			<link>https://janamhosein.kowsarblog.ir/برای-مولایم-حسین-ع-n</link>
			<pubDate>10:46:00 +0330 پنجشنبه، 7 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>دلداده مولا حسین (ع)</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1851419@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;**کربلا&amp;#8230; و ما الجنة غیر کربلا؟؟**&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;در این روزهای رمضان، شاید بیشتر از هرچیزی دلتنگ می‌شوم؛ دلتنگ شب‌های کربلا، دلتنگ حرم، و بیشتر از همه، دلتنگ آغوش پدری با نام زیبای حسین (ع) که هر بار خطای مرا می‌بیند و همچنان آغوش پدرانه‌اش را از من دریغ نمی‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلتنگم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برای عطر چای عراقی،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برای نوای «هَلا بِزُوّارِ الحسین (ع)»،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برای چهره‌های آفتاب‌سوخته،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برای مَشّایه،&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;و برای فرات&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;که وقتی اولین بار نگاهم به آن گره خورد با خود گفتم: به راستی آیا از این رود با عظمت، قطره‌ای سهم اولاد ختم المرسلین نبود؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گاهی حسادت می‌کنم به اهل کربلا&amp;#8230; و با خود زمزمه می‌کنم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خوش به حال ساکنان کربلا، همسایه‌اند&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن بهشتی را که ما هر شب تمنا می‌کنیم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;**«کربلا… و ما الجنة غیر کربلا؛ خوشا آنان که تن و روح و جانشان را در حرم گذاشتند.»**&lt;br /&gt;
✍🏻دلداده مولا حُ‌ـسَی‍ـنۡ&amp;#8230;˹♥️ ‌️&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://janamhosein.kowsarblog.ir/برای-مولایم-حسین-ع-n&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>**کربلا&#8230; و ما الجنة غیر کربلا؟؟**&nbsp;</p>

<p>در این روزهای رمضان، شاید بیشتر از هرچیزی دلتنگ می‌شوم؛ دلتنگ شب‌های کربلا، دلتنگ حرم، و بیشتر از همه، دلتنگ آغوش پدری با نام زیبای حسین (ع) که هر بار خطای مرا می‌بیند و همچنان آغوش پدرانه‌اش را از من دریغ نمی‌کند.</p>

<p>دلتنگم&#8230;</p>

<p>برای عطر چای عراقی،</p>

<p>برای نوای «هَلا بِزُوّارِ الحسین (ع)»،</p>

<p>برای چهره‌های آفتاب‌سوخته،</p>

<p>برای مَشّایه،</p>

<p>و برای فرات&#8230;</p>

<p>که وقتی اولین بار نگاهم به آن گره خورد با خود گفتم: به راستی آیا از این رود با عظمت، قطره‌ای سهم اولاد ختم المرسلین نبود؟!</p>

<p>گاهی حسادت می‌کنم به اهل کربلا&#8230; و با خود زمزمه می‌کنم:</p>

<p>خوش به حال ساکنان کربلا، همسایه‌اند&#8230;</p>

<p>آن بهشتی را که ما هر شب تمنا می‌کنیم&#8230;</p>

<p>**«کربلا… و ما الجنة غیر کربلا؛ خوشا آنان که تن و روح و جانشان را در حرم گذاشتند.»**<br />
✍🏻دلداده مولا حُ‌ـسَی‍ـنۡ&#8230;˹♥️ ‌️&nbsp;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://janamhosein.kowsarblog.ir/برای-مولایم-حسین-ع-n">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://janamhosein.kowsarblog.ir/برای-مولایم-حسین-ع-n#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://janamhosein.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1851419</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>چرا طلبه شدم؟ </title>
			<link>https://janamhosein.kowsarblog.ir/title-12968</link>
			<pubDate>19:33:00 +0330 یکشنبه، 3 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>دلداده مولا حسین (ع)</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1851001@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​‌ ˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِّالْحُ‌ـسَی‍ـنۡ&amp;#8230;♥️&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;‌️&lt;br /&gt;
میراثی از جنس نور&lt;br /&gt;
اگر از من بپرسند چرا طلبه شدی، شاید اولین تصویری که جلوی چشمانم نقش میبندد، دست های پدری باشد که سالیان سال، در بین کتابهای لمعه و مکاسب و تفسیر و اصول در گردش بوده است. در کودکی نمیدانستم چه چیزی پدر را مشتاق به ادامه این مسیر می کند اما بعدها از خطوط روی پیشانی اش خیلی چیز ها را فهمیدم.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
فهمیدم که من هم باید گمشده خودم را در این مسیر پیدا کنم. فهمیدم طلبگی فقط یک شغل نیست؛ عاشقانه ای است که همه زندگی ام را در بر گرفته. از لا به لای همین سطور فهمیدم که می شود هم ریحانه خانه بود و هم سنگربان اندیشه.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دلم تنگ شده، برای همه چیز.. برای بوی کتابخانه پدر، برای عمامه سفید لب طاقچه؛ برای لحظه لحظه کودکی ام و آغوشی که پدر بعد از روزی تلاش و خستگی از درس و بحث نثارم میکرد..&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
سالها گذشته و من اکنون بزرگ شده ام. جوان و پر شور و شوق و انگیزه. حالا من هم به قسمت کوچکی از کتابخانه پدر راه پیدا کرده ام. کتابهایی که زمانی خیلی دوست داشتم بدانم در آنها چه میگذرد؛ یک به یک خوانده ام و با صفحاتش جرعه جرعه زندگی کرده ام.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با افتخار من هم میراث دار نوری شده ام که سالها در خانه مان پرده انداخته و من مشتاق تر از دیروزم برای تنفس در این هوای نورانی که همه را از فضل و عنایت خدواند رحمان میدانم و امیدوارم بتوانم شکر این نعمت بی بدیلش را به جای آورم.&lt;br /&gt;
✍ 🏻دلداده مولا حُ‌ـسَی‍ـنۡ&amp;#8230;♥️&amp;nbsp;‌️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://janamhosein.kowsarblog.ir/title-12968&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​‌ ˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِّالْحُ‌ـسَی‍ـنۡ&#8230;♥️</p>

<p>&nbsp;‌️<br />
میراثی از جنس نور<br />
اگر از من بپرسند چرا طلبه شدی، شاید اولین تصویری که جلوی چشمانم نقش میبندد، دست های پدری باشد که سالیان سال، در بین کتابهای لمعه و مکاسب و تفسیر و اصول در گردش بوده است. در کودکی نمیدانستم چه چیزی پدر را مشتاق به ادامه این مسیر می کند اما بعدها از خطوط روی پیشانی اش خیلی چیز ها را فهمیدم.&nbsp;<br />
فهمیدم که من هم باید گمشده خودم را در این مسیر پیدا کنم. فهمیدم طلبگی فقط یک شغل نیست؛ عاشقانه ای است که همه زندگی ام را در بر گرفته. از لا به لای همین سطور فهمیدم که می شود هم ریحانه خانه بود و هم سنگربان اندیشه.&nbsp;</p>

<p>دلم تنگ شده، برای همه چیز.. برای بوی کتابخانه پدر، برای عمامه سفید لب طاقچه؛ برای لحظه لحظه کودکی ام و آغوشی که پدر بعد از روزی تلاش و خستگی از درس و بحث نثارم میکرد..&nbsp;<br />
سالها گذشته و من اکنون بزرگ شده ام. جوان و پر شور و شوق و انگیزه. حالا من هم به قسمت کوچکی از کتابخانه پدر راه پیدا کرده ام. کتابهایی که زمانی خیلی دوست داشتم بدانم در آنها چه میگذرد؛ یک به یک خوانده ام و با صفحاتش جرعه جرعه زندگی کرده ام.</p>

<p>با افتخار من هم میراث دار نوری شده ام که سالها در خانه مان پرده انداخته و من مشتاق تر از دیروزم برای تنفس در این هوای نورانی که همه را از فضل و عنایت خدواند رحمان میدانم و امیدوارم بتوانم شکر این نعمت بی بدیلش را به جای آورم.<br />
✍ 🏻دلداده مولا حُ‌ـسَی‍ـنۡ&#8230;♥️&nbsp;‌️</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://janamhosein.kowsarblog.ir/title-12968">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://janamhosein.kowsarblog.ir/title-12968#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://janamhosein.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1851001</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
