چرا طلبه شدم؟
˼ بِسۡـمِرَبِّالْحُـسَیـنۡ…♥️
️
میراثی از جنس نور
اگر از من بپرسند چرا طلبه شدی، شاید اولین تصویری که جلوی چشمانم نقش میبندد، دست های پدری باشد که سالیان سال، در بین کتابهای لمعه و مکاسب و تفسیر و اصول در گردش بوده است. در کودکی نمیدانستم چه چیزی پدر را مشتاق به ادامه این مسیر می کند اما بعدها از خطوط روی پیشانی اش خیلی چیز ها را فهمیدم.
فهمیدم که من هم باید گمشده خودم را در این مسیر پیدا کنم. فهمیدم طلبگی فقط یک شغل نیست؛ عاشقانه ای است که همه زندگی ام را در بر گرفته. از لا به لای همین سطور فهمیدم که می شود هم ریحانه خانه بود و هم سنگربان اندیشه.
دلم تنگ شده، برای همه چیز.. برای بوی کتابخانه پدر، برای عمامه سفید لب طاقچه؛ برای لحظه لحظه کودکی ام و آغوشی که پدر بعد از روزی تلاش و خستگی از درس و بحث نثارم میکرد..
سالها گذشته و من اکنون بزرگ شده ام. جوان و پر شور و شوق و انگیزه. حالا من هم به قسمت کوچکی از کتابخانه پدر راه پیدا کرده ام. کتابهایی که زمانی خیلی دوست داشتم بدانم در آنها چه میگذرد؛ یک به یک خوانده ام و با صفحاتش جرعه جرعه زندگی کرده ام.
با افتخار من هم میراث دار نوری شده ام که سالها در خانه مان پرده انداخته و من مشتاق تر از دیروزم برای تنفس در این هوای نورانی که همه را از فضل و عنایت خدواند رحمان میدانم و امیدوارم بتوانم شکر این نعمت بی بدیلش را به جای آورم.
✍ 🏻دلداده مولا حُـسَیـنۡ…♥️ ️